خالیم....
بی هیچ حرف و فکر و احساسی...
درست مثله یه تندیس سوخته ....
که حتی قدرت پلک زدن هم نداره...!!!
بی معرفتی و نامردی...
زخم زبون و قدر نشناسی...
تاته دلمو سوزوند...
.
.
.
فقط یک کم جزئیاتم باید تغییر کنه ...
ولی ...
تو بدون هیچ تلاشی برای تغییر من ...
این منه من رو پذیرفتی...!
و آغوشت رو برای همیشه به روم باز کردی ...
زمانی زندگی دوباره معنیه اصلیشو پیدا می کنه...
که ابرها رو بذاریم زیر پامون...
سفید...
سبک...
شیرین...
وقتی هنوز سنگیم...تلاش کائنات هم بی فایده ست...
واژه ی قشنگیه...
ولی نه به قیمت تباه شدن زندگیم.
.
.
.
باید دوباره تصمیم بگیرم...
قرمز . آبی .زرد...دیگه وجود ندارن.....
هیچ چیز...هیج جا...دیگه منعکس نمی شه...
اینجا فقط "خاکستری " موندگار شد...
و من...
تو این خاکستریه تاریک ...مسیرو به غلط درست رفتم...
.
.
.
من بیگناهم...
نور خسته بود...!
جای هیچ حرفی نیست...
کلمه ها بی معنی شدن...
حروف هم همینطوری بدون صدا موندن...
.
.
.
سکوت خطرناکیه...!
واژه ی "سقوط" تا زمانی برامون بی معنا و خالی از ترسه...
که ارتفاع رو هرگز باور نکنیم....
اینجوری شایدیه روزی...
دوباره به اوج برسیم...
وسط یه چهارراه بزرگ گیر افتادم...
حسابی گیج شدم...
ولی خداروشکر انتخاب راه برام خیلی سخت نیست...
چون...
هر چهارتاراهم "بن بسته " ...!
این معرکه ست که:
حتی وقته گناه...
باز هم...
دستای گرم و مهربون خدارو رو شونه هات احساس کنی...

