تبليغاتX
بوگ
نه به آبی ها دل خواهم بست, نه به دریا,دور باید شد,دور...

از توو ..

 خالیم....

بی هیچ حرف و فکر و احساسی...

درست مثله یه تندیس سوخته ....

که حتی قدرت پلک زدن هم  نداره...!!!

نوشته شده توسط نیلوفر در ساعت 13:7 | لینک  | 

بی چشم و رویی ...

بی معرفتی و نامردی...

 زخم زبون و قدر نشناسی...

تاته دلمو سوزوند...

.

.

.

نوشته شده توسط نیلوفر در ساعت 10:51 | لینک  | 

"کلی" ... بد نیستم ...

فقط یک کم جزئیاتم باید تغییر کنه ...

ولی ...

تو بدون هیچ تلاشی برای تغییر من ...

 این منه من رو پذیرفتی...!

و آغوشت رو برای همیشه به روم باز کردی ...

 

نوشته شده توسط نیلوفر در ساعت 11:49 | لینک  | 

 

زمانی زندگی دوباره معنیه اصلیشو پیدا می کنه...

که ابرها رو بذاریم  زیر پامون...

سفید...

سبک...

شیرین...

وقتی هنوز سنگیم...تلاش کائنات هم بی فایده ست...

 

 

نوشته شده توسط نیلوفر در ساعت 10:11 | لینک  | 

غرور...!

واژه ی قشنگیه...

ولی نه به قیمت تباه شدن زندگیم.

.

.

.

باید دوباره تصمیم بگیرم...

نوشته شده توسط نیلوفر در ساعت 12:7 | لینک  | 

 

قرمز . آبی .زرد...دیگه وجود ندارن.....

هیچ چیز...هیج جا...دیگه منعکس نمی شه...

اینجا فقط "خاکستری " موندگار شد...

و من...

تو این خاکستریه تاریک ...مسیرو به غلط درست رفتم...

.

.

.

من بیگناهم...

 نور خسته بود...!

 

نوشته شده توسط نیلوفر در ساعت 11:22 | لینک  | 

 

جای هیچ حرفی نیست...

کلمه ها بی معنی شدن...

حروف هم همینطوری بدون صدا موندن...

.

.

.

 سکوت خطرناکیه...!

نوشته شده توسط نیلوفر در ساعت 10:30 | لینک  | 

 

واژه ی "سقوط" تا زمانی برامون بی معنا و خالی از ترسه...

که ارتفاع رو هرگز باور نکنیم....

اینجوری شایدیه روزی...

 دوباره به اوج برسیم...

نوشته شده توسط نیلوفر در ساعت 12:51 | لینک  | 

 

وسط یه چهارراه بزرگ گیر افتادم...

حسابی گیج شدم...

ولی خداروشکر انتخاب راه برام خیلی سخت نیست...

چون...

 هر چهارتاراهم "بن بسته " ...!

 

 

نوشته شده توسط نیلوفر در ساعت 11:53 | لینک  | 

 

این معرکه ست که:

حتی وقته گناه...

باز هم...

 دستای گرم و مهربون خدارو رو شونه هات  احساس کنی...

 

نوشته شده توسط نیلوفر در ساعت 11:31 | لینک  |